سسسسسسسسسسسسسسسلام بچه ها
اول ۴شنبه سوری رو به همتون تبریک میگم
اخ ببخشید ۴شنبه سوزی رو بهتون تبریک میگم
و دوم بابت تاخیرم واقعا شرمنده ام
دیشب که شب ۴ شنبه ی اخر سال بود به من خیلی خوش گذشت
اما مشکل اینجاست که طرف ما زخمی زیاد داد
یکیش هم خودم دستم سوخت
اما من ار این دخترای سوسول نیستم که با هر سوزنیکه تو دستم میره بشینم یه گ.شه و گریه کنم
در ضورتی که زن همسایمو با اون سنش نشسته بود گریه میکرد
حالا میخوام دیشبو تعریف کنم که کلی بخندیم
حالا اگه کسی منو شناخت دیگه شرمنده
نزدیکای ساعت ۶ رسیدو تازه خونه اخه شبش خونه ی خالم بودم بعد زنگ زدم برادرم گفتم بیاد دنبالم
اونم اومد رفتیم دیدیک واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه ترافیکی
۱ سانت ۱ سانت راه میرفتیم
اونم اعصابش خورد شده بود همش به این خالم اینا فحش میداد اخه جایی دعوت بود
بلاخره ساعت بیت دیقه به ۵ اومد دنیالمم شاعت ۶ رسیدیم خونه
همین که رسیدم خونه رفتم زیر دوش حموم بعدم ارایش کردم و به مامانم گفتم من میرم یه ذره بیشتر
ترقه مرقه بخرم
اما مامانم نمیذاشت میگفت خطرناکه منم گفتم بچه که نیستم بعدم بدون اینکه به کلمه ای از حرفاش
گوش کنم زدم بیرون
همسایه ها همه منو میشناختن (نه فقط همسایه های ساختمون)
پسرا هم که همشون کرمی اند ماشالا تا منو میدیدن اشاره میکردن بجه ها پانی اومد بزنید
یه دونه ژروانه انداختن زیر پام منم که عمرا کم بیارم یه دونه کپسولی انداختم وسطشون
دیگه کل جمعشون بهم خورد نمیدونستن چی کار کنن همه الفراااااااااااااار
بعد رسیدم که اوجا دیدم فروشنده برام گذاشته کنار میگه میدونستم اونا کمتونن
منم برداشتم فقط ۲۰۰ تومن من امسال ژول ترقه دادم
طوری که پسر همسایمون برگشت گفت ای همه مهمات باسه چیه؟مگه میخوای خیابونو ببری هوا؟
خلاضه سات ۷ رفتم بییرون شروع کردم با یه پسر زدن تا همه ریختن بیرون حالا خودم و این وسط یکی
نحات بده
من سر همه با این کپسولیا یه بلایی ممیاوردم
کینداختم جایی که پر ادم بود بعد نمیفهمیدن خودمم که اونطرف نبودن راحتتتتتت بعد داد میزدیم
کپسووووولی زیر پاتونه در رید
اقا در رو
حالا انا فکر میکردن من شوخی میکنم
بعد میترکید همه یه چیزیشون میشد
تا ساعت ۹ همین وضع بود مه بعدش یکی از بچه های ساختمونمون ما رو کشوند تو پارکینگ
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
نمیدونی که جه سیستمی وصل کرده بود
اونم تو پپپپپپپپارکینگ
خوف کردم گفتم فلانی چه خبره؟گفت هیچی ۴شنبه سوریه ما هم میخواستیم مهمونی بگیریم حالا
که همه جوونا و رفیقای منم هستن خوب همینجا میگیریم
منم رفتم کنار وایسادم به هیچکیم کار نداشتم
اما همش دخترای همسایمون میومدن پیشم از این پسر و از اون پسر تعریف میکردن
منم اخر سر گفتم بابا گوووووووووور باباشون
همه ساکت شدن بعد همه زدن زر خنده گفتن اره راست میگه
بعد نمیدونم همه چی شده بود از پسرا لطفشون به من زیاد شده بود دم به دیقه (افتخار رقصیدن با من
میدی؟)
هههههههه منم ضایعشون میکردم میگفتم نه
تا ایتکه بلاخره مامانم اومد گفت بابا زشته خوب جوونیبرو برقص
منم به اصرار مامانم دست یکی از دخترا رو رفتم وسط گرفتم باهاش رقصیدم اصلا نمیشناختمش
مال این محل نبود
بعد این پسرا هم که گیر
اون پسر همسایمون از همه زرنگتر
تا دید اومدم وسط پررو پررو اومد دست منو از نوک گرفت کشوند سمت خودش 
خوب منم چاره ای نداشتم باهاش رقصیم اخه این خییییییییلی پررو هم بود ماشالا
داشتم میرقصیم باهاش اون یکی ژسر همسایمون اومد وسط ما خواست خودشو بچسبونه عوضی
بعداین یکی منو کشوند سمت خودش خندید گفت ای بابا بیخیال تمشب این همسایستا
اونم با کمال پررویی گفت خوب باشه
اخه اونم از ساختمون خودمون بود منو میشناخت
خلاصه همه از یه طرف ما رو میکشیدن
بعد دوستم اومد منو نجات داد 

به دوستم
بعد رفتم نشستم دختر همسایمون برگشت گفت تو چرانمیری وسط؟
گفتم پا ندارم
خندید گفت برو وسط پا هودش میاذ
منم رفتم وسط یه دونه که چه عرض کنم ۱۰۰ تا پا ریخت سرم
حالا منو یکییییی نجات بده از اون وسط
بعد فرزاد من کشوند کنار گفت از این تزقه هات استفاده کنم؟
منم از خدا خواسته گفتم اره هر چقدر که میخوای من امشب خیریه باز کردم
بعدم دیگه واقعا خسته شده بودم رفتم با سگ همسایمون بازی کردم
خییییییلی خوشمله سگگگش
بعد فرزاده اومد گفت اینا رو میبینی وسط دارن میرقصن؟
گفتم اره
گفت میخوام اینا رو بندازم زیر پاشون
من خندم گرفت گفتم نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه این کارو نکن
گناه دارن
گفتم گناه ندارن بابا بذار یه ذره بخندیم
اقا انداخت وسط همههههه جییییییییییییییییییییییغ
فکر کنید چند تا ترقه بندازن چلو ژاتون اونم از انواع و اقسام کپسولی پروانه سیگارت و...بعدم یه دونه
ابشار بزنن چه حسی پیدا میکنید؟
بعد هم نشستم یه گوشه تک و تنها با یکی از دوستام البته
بعد ساعت ۱۱ بود که ضبطو خاموش کردن رفیق همین پسر همسایمون که اونجا رو درست کرده بود
گفت اقا ۵ شنبه تولدمهههههههه همه دعوتید بعد رو به من کرد گفت مخصوصا شما
اب شدم اونحا از خجالت پیر همسایمون گفت نشد دیگه کادو بی کادو
رفیقشم گفت کادو نمیخوام همتونننننننن بیاید
بعد دوباره شورع کردن من دیگه داشتم میرفتم بالا ماانمم پایین بود داشتم با اون میرفتم
پسره که ولدش بود نمیدونست این مامانمه اومد گفت یادتون نره حتما بیاید
مامانم هم با تعجب پرسی کجا؟
گفت تولد منه ۵ شنبه تشریف بیارید
منم زدم تو پوزش گفتم من سما رو نمیشناسم که تولدتونم بیام و رفتم بالا
بعد همسایه بقلیمون بدو بدو اومده بالا تره هتو جا گذاشتی
موندم همینطوری
از اون همه تزقه فقط چندتا کپسولی و سیگارت و یه دونه موشک و دو سه تا هفت ترقه مونده
داشتم میرفتم هم همه به من ترقه هاشونو خیریه دادن
خلاصه جاتون خالییی خیلی خوش گذشت
به شما چی؟

فغلا بای تا نیو های